آرام شکستم...!!!
آرام شکستم از دوری و فراقت ...
آرام تر از مستی رویای شبانه که دمی با تو بمانم...
آرام شکستم که مبادا دل بارانی تو غصه سر آید...
مبادا دمی از عشق نگویی...
دمی از مهر نخوانی...
آرام شکستم و هیچ نگفتم از درد دل و آه شبانه ام...
آرام شکستم که ندانی شکستم!!!
برچسب ها : ,
0 دیدگاه
فصل گلهای ابریشم فرا میرسد ،
فصل در پیله ی تنهایی ماندن است ،
فصل حکومت اصوات ،
ما در خفا خانه های ضمیر خویش چیزی پنهان کرده ایم
برچسب ها : ,
0 دیدگاه
خدایا خسته ام ...
از این زندگی ...
از این دنیای به ظاهر زیبا ...
از این مردم که به ظاهر صادق و با وفا ...
خسته ام ...
از دوری ...
از درد انتظار از این بیماری نا علاج خسته ام
از این همه دروغ و نیرنگ خسته ام ...
آری پروردگارم از این دنیا خسته ام از آدم هایش
از دروغ هایش از نیرنگ هایش خسته ام ...
پس کو صداقت و محبت چرا اندکی محبت در میان دل مردم نیست چرا قطره ای از
عشق در چشمان بنده هایت نیست همش دروغ پیدا است همش نیرنگ پیدا است ...
دیگر دست محبتی در میان مردم نیست
دیگر عشقی پاک و مقدس در میان مردم نیست سفره ی دل مردم همش دروغ
است ...
به ظاهر پاک و صادقانه است ...
ای خدایم ای معبودم خسته ام ...
آهای خدا خسته خسته ام................................
برچسب ها : ,
0 دیدگاه
یک صبح سرد
آن هنگام که خورشید آخرین نشانه های سیاهی شب را با آستین پیراهن طلایی اش
از آبی آسمان پاک می کرد
پرستوها خبر هجرت تو را برایم آوردند
و من بناگاه از خواب غفلتی که به سنگینی یک عمر اهمال در دوست داشتن بود بیدار
شدم
از آن صبح تلخ تا کنون رد چشمانت را دنبال کرده ام ..به هرکجا که نظر انداخته ای
به گلزار...به باغهای نارنج..دشتهای خوشبختی....چشمه های امید...آسمان دلتنگی...و به اوج کهکشان عشق
هر آنجا را که طراوت چشمانت مقدس کرده بود..با نم ا شکی بوسه زدم
هنوز تو را نیافته ام اما چشم که می گشایم نگاهت در سرتاسر بیشه وجودم
جاریست ....همچون ترنم باران...
برچسب ها : ,
0 دیدگاه
در خودم شکستم و تو صدای قهقهه هایت دنیا را لرزاند.
این قانون طبیعت است که وقتی موج سرش به صخره می خورد.
در خود می شکند و ساحل کف میزند...!
برچسب ها : ,
0 دیدگاه
امشب
با دیدن تـــو و او...
من شکستم...
در خودم...
در قلمم...
در نوشته هایم...
در اشک هایم...
در دست های لرزانم...
من در هرزگی های تــــو شکستم امشب...
کلمات و حروف امشب برای توصیف من...
باید فاحشگی کنند در آغوش غریبه...
تا بدانند...
درد دارد...
درد.
برچسب ها : ,
0 دیدگاه
سکوت پرده دار فریادهای ماست
آن زمان که فریادی خاموش همچون آتشی از درون زبانه می کشد و دردهایمان را دیگر یارای پنهان ماندن نیست ....
هنگامی که سینه را نای نگاهداری رازهایمان نیست
و ضربانهای قلب به شماره می افتند
تنها راه شاید سر دادن نعره ایست بلند و طولانی
روی قله کوهی همین نزدیکی ها
و فریادی آنقدر بلند که خواب دل مردگان را چون گرداب در هم کشد
و آنقدر طولانی .....که به اندازه قرنها خاموشی عاشقان خسته
اما افسوس که سکوتی سنگین همواره پرده دار فریادهای ماست....
سکوتی سخت همچون دیواره ای از سنگ های خارا باز می دارد ما را از فریاد
و خواهیم سوخت در حسرت
حسرت یک عمر فرو خوردن نعره های درون
می شود آیا روزی این سکوت را بشکنیم ؟
می شود آیا روزی این دیوار را فرو ریزیم ؟
دیواری که سنگهایش از خود ماست ...عقلانیت بیش از حد... خودخواهی ... تزویر...و شاید از یاد بردن عشق...
ای کاش این سنگ ها را در هم شکنیم
ای کاش نسیمی از عشق بر ما وزیدن کند
کاش این دیوار را فرو ریزیم.....

برچسب ها : ,
0 دیدگاه
خالی ام از حرف
پُرم از دلتنگی
تشویش هجرت باران
خسته ام از اندیشه ..دلگیرم از سوالات بی انتها
آلوده ام به روزمرگی
دورم از عشق
بی میلم به گفتن یا نگفتن
حنجره را رغبتی به فریاد نیست
تلخم ..نا پاکم ..مبهوتم ..دل چرکینم ..خشمناکم
از خود فرسنگها فاصله دارم ..فاصله ای که کم نمی شود
در عذابم ..در تب و تابم ..در التهابم
خسته ام ...خسته ام از تکرار ..از تکرار لبخند بی ریشه ! میان
این درد تا درد بعدی ..
فرسوده ام ..رنجورم ..خسته ام ..خسته ام ..
کجاست بارانی از عطوفتِ بی منت تا نمناکم کند ...
کجاست دستی تا بگیرد دستم از روی مِهر...
کجاست آن در که به نور باز شود ..
کجاست باران
کجاست...

برچسب ها : ,
0 دیدگاه
باید که لهجه کهنم را عوض کنم
این حرفِ مانده در دهنم را عوض کنم
یک شمعِ تازه را بسرایم از آفتاب
شمع قدیم سوختنم را عوض کنم
هرشب میان مقبره ها راه می روم
شاید هوای زیستنم را عوض کنم
بردار شعر های مرا مرهمی بیار
بگذار وصله های تنم را عوض کنم
بگذار شاعرانه بمیرم از این سرود
از من مخواه تا کفنم را عوض کنم
من که هنوز خسته باران دیشبم
فرصت بده که پیرهنم را عوض کنم
برچسب ها : ,
0 دیدگاه